تبليغاتX
فقط خدا می دونه

فقط خدا می دونه

ای آسمون آبی خودت که خوب می دونی بدون اون میمیرم ...

سر نوشت

کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت

کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت

کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

داستان عمر خود را گونه ای دیگر
نوشت
+ نوشته شده در  25 Mar 2010ساعت 0:21  توسط حفیظ  | 

تو بايد باشي

عشق يک واژه زلال است ،

تو بايد باشي ،

 قلب من زير سوال است ،

 تو بايد باشي

فال حافظ زدم آن رند غزل خوان هم گفت ،

 زندگي بي تو محال است ،

 تو بايد باشي . . .

+ نوشته شده در  25 Mar 2010ساعت 0:18  توسط حفیظ  | 

سکوت شب

در سکوت شب دلم پر میزند
دست یاری حلقه بر در می زند
شب بر آرم ناله در کوی سکوت
عالمی دارد هیاهوی سکوت
برگ ها در ذکر و گل ها در نماز
مرغ شب حق حق زنان گرم نیاز
بال بگشاید ز هم شهباز من
می رود تا بیکران پرواز من
از چراغ آسمان ها روشنم
پر فروغ از نور باران تنم
روشنان آسمانی در عبور
نور ونور ونور ونورو نور و نور

+ نوشته شده در  25 Mar 2010ساعت 0:13  توسط حفیظ  | 

من از

من از روز و شبام خسته بودم وقتی رسیدی
چه خوب شد که منو لایق این عاشقی دیدی
چه خوب شد دو تا دستامو گرفتی رد نکردی
تموم بدیامو دیدی اما بد نکردی
دیوار دلم قاب نگاه تو رو کم داشت
همه روزای هفته واسه من غصه و غم داشت
چه خوب شد اومدی یک دفعه رفتن روزای سرد
خدائیش نمیشه جای تو رو با چیزی پر کرد
چه خوب شد اومدی تو،چه خوب شد اومدی تو
تو فرناز منی ناز دنیا رو خریدی
به حس و حال من حس شب بارونی میدی
حالا چتر توام تا شب بارونی نشی خیس
دیگه شک ندارم عاشقتر از ما دو تا هیچ کسی نیست
+ نوشته شده در  25 Mar 2010ساعت 0:12  توسط حفیظ  | 

هستی!

هستی!

همیشه هستی!

حتی اگر من نباشم!

+ نوشته شده در  13 Mar 2010ساعت 14:14  توسط حفیظ  | 

گاه!

...

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟


+ نوشته شده در  13 Mar 2010ساعت 14:8  توسط حفیظ  | 

بگذار تا بمیرم

 

شد زندگانی زندان من

دریای اشک چشمان من

ای عمر شیرین از تو سیرم

بگذر از من تا بمیرم

تا بمیرم

+ نوشته شده در  13 Mar 2010ساعت 8:17  توسط حفیظ  | 

عکس

+ نوشته شده در  12 Mar 2010ساعت 19:53  توسط حفیظ  | 

پیاده

توی رگبار سیاهی حسم انگار تازه مونده 

 اون نگاه سردت اما قلب گرممو سوزونده  

 من نگام ساده بود اما قلبتو ساده ندیدم 

 جز فریب و حس غربت من از عشقمون نچیدم 

  تو نخواستی تا همیشه قدر بودن رو بدونی  

 سرنوشت ما همین بود من و تو تنها بمونیم 

 حالا جز چیک چیک بارون کسی اینجا آشنا نیست 

 وقت تلخ رفتن باز دیگه اینجا جای ما نیست 

 من و بارون توو خیابون داریم از فردا میخونیم 

 که دوباره نکنه ما تنها بمونیم 

 اشک چشمهامو میریزم پشت پای تو عزیزم 

 تا شاید یه روز دوباره عشقو توو نگات بریزم 

 وقتی که توو پیچ جاده آخرین نگاتو کردی 

 دل من یه لحظه لرزید فکر میکردم بر میگردی 

 فکر میکردم جای عشقت کینه توو صدام بمونه 

 از تو و نگاه آخر از من و موندن بخونه 

 بعد از اون خدانگهدار زندگیم تیره و تاره 

 ولی عشقت توی سینه ام تا همیشه موندگاره

 

    

+ نوشته شده در  12 Mar 2010ساعت 19:20  توسط حفیظ  | 

نگو

یادته حرفهای اولمونو همش

 از یکی شدن بود و بس 

 از رفتن تا آخر خوندن و

با همدیگه رسیدن بود و بس 

 حرف دلهامونو میرسوندیم

 به خدایی که خالق عشقه 

 میخواستیم اون همصدایی باشیم

 که تا ابد عاشق عشقه 

 نه نه نه نگو دیگه نگو راهی

 واسه من و تو نمونده  

 نه نه نه نگو دیگه نگو ما رو غم

 به آخر خط رسونده 

 نه نه نه نگو دیگه نگو

با هم زندگی جهنمه 

 نه نه نه نگو دیگه نگو که

جدایی تموم شدن غمه 

 ولی دیدی از یادمون رفت

 قول و قرار عاشقونه  

 حالا حرفمون فقط اینه کی

 باید بره کی بمونه 

 حالا من موندمو شبهای بی تو

حالا تو موندی و غم تنهایی 

 حالا منم و عطر تو و خاطره ها تو

 و اشک و سکوت و بی صدایی 

 اینجا منم دلتنگ دیدنت

اونجا تو پشیمون و غم زده 

 خودت ببین لجبازیمون چطور

بین من و تو رو بهم زده 

+ نوشته شده در  12 Mar 2010ساعت 19:15  توسط حفیظ  | 

سنگ‌دل

 

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی

زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی

عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی
عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی
تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمی‌کنی

+ نوشته شده در  12 Mar 2010ساعت 2:42  توسط حفیظ  | 

غريبانه

 

بــگــرديــد بــگــرديــد در ايـــن خـــانـــه بــگــرديــد
در ايــن خــانــه غــريــبــنــد غــريــبــانه بــگــرديــد
يـكــی مـــرغ چــمــن بـود كه جـفـت دل مــن بـود
جـــهـــان لانــ
ه او نــیــسـت پــی لانــه بــگــردیــد
نسیـم نفس دوست به مـن خورد چه خوشبوست
همین جاست همین جاست همـه خـانه بـگـردیـد
چه شیرین و چه خوشبوست کجـا خوابگـه اوست
پــی آن گــل خـوشـنـوش چــو پـــروانــه بــگــرديـد

+ نوشته شده در  12 Mar 2010ساعت 2:39  توسط حفیظ  | 

غمگسار

 

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری

نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

+ نوشته شده در  12 Mar 2010ساعت 2:31  توسط حفیظ  | 

زندگی

در سراشیبی که نامش زندگیست

با همه یبگانگی ها می روم

در سکوت سرد و تاریک زمان

بی هدف، بی یار و تنها می روم

+ نوشته شده در  12 Mar 2010ساعت 0:26  توسط حفیظ  | 

من چه كنم

من چه كنم خيال

 تو منو رها نمي كنه

اما دلت به وعده هاش

يه كم وفا نمي كنه

من نديدم كسي رو كه

مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو كه تو دل

 اينجوري جا نمي كنه

+ نوشته شده در  10 Mar 2010ساعت 3:6  توسط حفیظ  | 

آهای خدای آسمون

عشق تصاویر زیبا




دلم گرفت از این روزا             از این روزای بی نشون

 از این همه در به دری             از گردش چرخ زمون

 دلم گرفت ازآدما                    از آدمای مهربون

 از این مترسک ها و درد          از هم دلای هم زبون

 تو هم که بی صدا شدی            آهای خدای آسمون

 آهای خدای عاشقا                   تویی فقط دل خوشیمون

 آره دلم خیلی پره                    از غم های رنگ و وارنگ

 از جمله ی دوست دارم            دروغ های خیلی قشنگ

 دلم گرفت از این روزا             از آدم های مهربون

 از تو که با ما نبودی               آهای خدای آسمون

 

                                        

+ نوشته شده در  10 Mar 2010ساعت 2:34  توسط حفیظ  | 

شب

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

شب در انتظار تو نشستن
شب بیداری چشمای من بود
شب دلتنگی لحظه به لحظه
شب تنهایی دستای من بود

نیاز جون گرفته در رگ من
تو را در نبض من فریاد می کرد
هنوزم حسی هست در باور من
که فریاد می زنه هم خونه برگرد

چه سخته این دل آتشفشان و
به دست سرد تنهایی سپردن
چه سخته این کویر تشنگی رو
به عمق آبی چشم تو بردن

می خواستم پلکاتو رو هم نذاری
نگو که چشم تو تسلیم خوابه
می خواستم جا نمونی از دقیقه
نگو که ذهن ساعت ها خرابه

+ نوشته شده در  8 Mar 2010ساعت 3:8  توسط حفیظ  | 

خبر ندارد


 عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com


                                      به غم کسی اسیرم

که ز من خبر ندارد
                           عجب از محبت من

 که در او اثر ندارد
                                      غلط است آن که گوید

 دل به دل راه دارد 
                           دل من ز غصه خون شد،

دل او خبر ندارد

+ نوشته شده در  8 Mar 2010ساعت 2:41  توسط حفیظ  |