سر نوشت
کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
ای آسمون آبی خودت که خوب می دونی بدون اون میمیرم ...
تو بايد باشي ،
قلب من زير سوال است ،
تو بايد باشي
فال حافظ زدم آن رند غزل خوان هم گفت ،
زندگي بي تو محال است ،
تو بايد باشي . . .
در سکوت شب دلم پر میزند
دست یاری حلقه بر در می زند
شب بر آرم ناله در کوی سکوت
عالمی دارد هیاهوی سکوت
برگ ها در ذکر و گل ها در نماز
مرغ شب حق حق زنان گرم نیاز
بال بگشاید ز هم شهباز من
می رود تا بیکران پرواز من
از چراغ آسمان ها روشنم
پر فروغ از نور باران تنم
روشنان آسمانی در عبور
نور ونور ونور ونورو نور و نور

...
گاه مي انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي، روي تو را
كاشكي مي ديدم .
شانه بالا زدنت را،
- بي قيد -
و تكان دادن دستت كه،
- مهم نيست زياد -
و تكان دادن سر را كه،
- عجيب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس !
- كاشكي مي ديدم !
من به خود مي گويم :
« چه كسي باور كرد
« جنگل جان مرا
« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

شد زندگانی زندان من
دریای اشک چشمان من
ای عمر شیرین از تو سیرم
بگذر از من تا بمیرم
تا بمیرم

توی رگبار سیاهی حسم انگار تازه مونده
اون نگاه سردت اما قلب گرممو سوزونده
من نگام ساده بود اما قلبتو ساده ندیدم
جز فریب و حس غربت من از عشقمون نچیدم
تو نخواستی تا همیشه قدر بودن رو بدونی
سرنوشت ما همین بود من و تو تنها بمونیم
حالا جز چیک چیک بارون کسی اینجا آشنا نیست
وقت تلخ رفتن باز دیگه اینجا جای ما نیست
من و بارون توو خیابون داریم از فردا میخونیم
که دوباره نکنه ما تنها بمونیم
اشک چشمهامو میریزم پشت پای تو عزیزم
تا شاید یه روز دوباره عشقو توو نگات بریزم
وقتی که توو پیچ جاده آخرین نگاتو کردی
دل من یه لحظه لرزید فکر میکردم بر میگردی
فکر میکردم جای عشقت کینه توو صدام بمونه
از تو و نگاه آخر از من و موندن بخونه
بعد از اون خدانگهدار زندگیم تیره و تاره
ولی عشقت توی سینه ام تا همیشه موندگاره
یادته حرفهای اولمونو همش
از یکی شدن بود و بس
از رفتن تا آخر خوندن و
با همدیگه رسیدن بود و بس
حرف دلهامونو میرسوندیم
به خدایی که خالق عشقه
میخواستیم اون همصدایی باشیم
که تا ابد عاشق عشقه
نه نه نه نگو دیگه نگو راهی
واسه من و تو نمونده
نه نه نه نگو دیگه نگو ما رو غم
به آخر خط رسونده
نه نه نه نگو دیگه نگو
با هم زندگی جهنمه
نه نه نه نگو دیگه نگو که
جدایی تموم شدن غمه
ولی دیدی از یادمون رفت
قول و قرار عاشقونه
حالا حرفمون فقط اینه کی
باید بره کی بمونه
حالا من موندمو شبهای بی تو
حالا تو موندی و غم تنهایی
حالا منم و عطر تو و خاطره ها تو
و اشک و سکوت و بی صدایی
اینجا منم دلتنگ دیدنت
اونجا تو پشیمون و غم زده
خودت ببین لجبازیمون چطور
بین من و تو رو بهم زده

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــیکـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــیکـنی
زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــینـهی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــیکـنی
عهد هر آنچه میکنی وعده به هر که میدهی
عـهـــد ز یــاد مــیبــری وعــده وفـــا نـمـیکـنی
تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمیکنی

بــگــرديــد بــگــرديــد در ايـــن خـــانـــه بــگــرديــد
در ايــن خــانــه غــريــبــنــد غــريــبــانه بــگــرديــد
يـكــی مـــرغ چــمــن بـود كه جـفـت دل مــن بـود
جـــهـــان لانــه او نــیــسـت پــی لانــه بــگــردیــد
نسیـم نفس دوست به مـن خورد چه خوشبوست
همین جاست همین جاست همـه خـانه بـگـردیـد
چه شیرین و چه خوشبوست کجـا خوابگـه اوست
پــی آن گــل خـوشـنـوش چــو پـــروانــه بــگــرديـد

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

در سراشیبی که نامش زندگیست
با همه یبگانگی ها می روم
در سکوت سرد و تاریک زمان
بی هدف، بی یار و تنها می روم

من چه كنم خيال
تو منو رها نمي كنه
اما دلت به وعده هاش
يه كم وفا نمي كنه
من نديدم كسي رو كه
مثل تو موندگار باشه
آدم خودش رو كه تو دل
اينجوري جا نمي كنه

دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون
از این همه در به دری از گردش چرخ زمون
دلم گرفت ازآدما از آدمای مهربون
از این مترسک ها و درد از هم دلای هم زبون
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا تویی فقط دل خوشیمون
آره دلم خیلی پره از غم های رنگ و وارنگ
از جمله ی دوست دارم دروغ های خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا از آدم های مهربون
از تو که با ما نبودی آهای خدای آسمون
شب در انتظار تو نشستن
شب بیداری چشمای من بود
شب دلتنگی لحظه به لحظه
شب تنهایی دستای من بود
نیاز جون گرفته در رگ من
تو را در نبض من فریاد می کرد
هنوزم حسی هست در باور من
که فریاد می زنه هم خونه برگرد
چه سخته این دل آتشفشان و
به دست سرد تنهایی سپردن
چه سخته این کویر تشنگی رو
به عمق آبی چشم تو بردن
می خواستم پلکاتو رو هم نذاری
نگو که چشم تو تسلیم خوابه
می خواستم جا نمونی از دقیقه
نگو که ذهن ساعت ها خرابه
به غم کسی اسیرم
که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من
که در او اثر ندارد
غلط است آن که گوید
دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد،
دل او خبر ندارد